یادداشت ۳۲... گفتگو ۳..
-
تاریخ: 1400/4/3 ساعت: 1:11
وارد کافه شدم..پشت درختچه ای که وسط کافه بود ایستادم و یواشکی اطراف رو دید زدم! دیدم اونم اومده! سر جای همیشگیش نشسته بود. پشت میز کنار پنجره. با لباسهای همیشگی! خیلی وقت بود ندیده بودمش.. نمیدونستم برم جلو یا نه! یه روزنامه دستش بود و گرم خوندن بود. یه فنجون هم دستش بود و هر از گاهی هورت میکشید. مث...
یادداشت ۳۳.. گفتگو ۴...
-
تاریخ: 1400/4/3 ساعت: 1:11
صندلی رو کشیدم عقب و نشستم. این بار نه روزنامه دستش بود نه فنجون چای جلوش بود! به شوخی گفتم: چی شده این دفه چاییتو تموم کردی؟ خندید و گفت: این دفه منتظر موندم تو بیای بعد سفارش بدم.. بفرما.. این منو.. ادامه مطلب
گفتگو.. ۶...
-
تاریخ: 1400/4/3 ساعت: 1:11
- خواهش میکنم اینجوری نگام نکن.. خودم میدونم چیکار کردم!.. دوس داشتم با یکی حرف بزنم.. از سر شب تو فکرت بودم ولی نمیدونم چرا یهو یه نفر دیگه رو انتخاب کردم واسه حرف زدن!.. نمیدونم چی شد یهو از ذهنم پریدی! - آهان.. سرم رو از خجالت انداختم پایین!.. واقعا چه کاری بود من کردم!؟ ادامه مطلب
یادداشت سی ام.. گفتگو 1..
-
تاریخ: 1399/1/5 ساعت: 16:54
- چرا اینقدر پکری؟ چیزی شده؟ نبینم غمگین باشی... روبروی من نشسته بود پشت میز. همینجور که دستاشو دور فنجون چاییش که بخار ازش بیرون میزد حلقه کرده بود این سوالا رو ازم میپرسید. ادامه مطلب
یادداشت 31.. گفتگو 2..
-
تاریخ: 1399/1/5 ساعت: 16:54
- به چی فکر میکنی؟.. خیلی ساکتی!.. نمیخوای چیزی بگی؟ 10 دقیقه بود دستمو زده بودم زیر چونم و به یه جا خیره شده بودم و فکر میکردم. درست همون کافه ی قبلی. پشت همون میز.. کنار همون پنجره قشنگ. اونم اندازه 10 دقیقه به سکوتم گوش کرد! - یعنی تو نمیدونی به چی فکر میکنم؟ هیچی نگفت. سرش رو انداخت پایین و خندی...
یادداشت بیست و نهم.. نقاش کوچولو3..
-
تاریخ: 1398/11/20 ساعت: 20:11
چهارشنبه ... بدجور دلم هوای بهراد رو کرده بود. از وقتی کلاسشو انداخته بود پنجشنبه صبح، من دیگه ندیدمش. قبلا عصر پنجشنبه سر کلاس میومد ولی برنامه ش تغییر کرد. اینقدر امروز دلتنگش شده بودم که قصد کردم فردا صبح برم آموزشگاه تا بتونم ببینمش. چند هفته ای میشه ندیدمش. ادامه مطلب
یادداشت هجدهم..
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 9:01
جلسه ی سومیه که با خواهرم میرفتم کلاس سوارکاری. اون میره تمرین میکنه و منم یه گوشه ی دنج میشینم و نقاشی میکنم. امروز یکی از کارایی که تازه شروع کرده بودم رو برده بودم. هم نقاشی میکردم هم نگاهی به اطر
یادداشت نوزدهم..
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 9:01
نمیدونم از چه موقع شروع شد... اما هر وقت خواب می بینم توی نیمی از خوابهام یا در حال فرارم.. یا میخوان منو بکشن.. یا من میخوام یکی رو بکشم..!! خیلی وقته از این خوابها میبینم. خواهرم چند روز پیش گفت کتا
یادداشت بیست و یکم...
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 9:01
باید منظره سیاه قلمم رو درست کنم. بکگراند کار خودکارم رو تموم کنم. اون یکی کار خودکارم رو تموم کنم. یه طرح جدید بکشم. آلبومم رو اتیکت بزنم. همه نقاشیارو بذارم توی آلبوم ( اگه چیزی رو گم نکرده باشم). دیگه یادم نمیاد چی مونده... اگه کسی برنامه امروز عصرمو به هم نزنه، عصر شلوغی دارم.
یادداشت بیست و دوم..
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 9:01
دوباره شروع کردم به خوندن کتاباش.. چقدر حالم خوبه وقتی هری پاتر رو میخونم! مخصوصا جلد 1 تا 6.... حس میکنم پرت میشم توی ماجراهاش! کاش واقعا پرت میشدم....
یادداشت بیست و سوم.. امتحان..
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 9:01
اول کنته سیاه... بعد محوش میکنم... نه.. خوب نشد! اول زغال سفید بعد کنته سیاه... ای بابا.. اینجوری که همش پاک میشه! حالا چیکار کنم؟ آها.. اول زغال خاکستری تیره بعد زغال سفید... واااای اینجوری که همش خاکستری نیمه روشن در میاد! خب زغال خاکستری روشن رو میزنم بعد زغال سفید.. اه.. چقدر رنگش چرک شد! چیکار ...
یادداشت بیست و چهارم...
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 9:01
دلم میخواد زودی عصر بشه برم پیش هنرجوم. یدونه هنرجوی 15 ساله گیرم اومده. 5جلسه س دارم باهاش کار میکنم ولی هنوز نمیتونه خوب سایه بزنه. اصلا تو عمرش سایه نزده. فقط واسه خودش طراحی کرده. چیزای رنگی که ا
یادداشت بیست و پنجم..
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 9:01
باز افتادم توی مخمصه ی ترس و دلهره! میون یه عالمه کار که نمیدونم چجوری باید اونا رو با هم و با خودم تنظیم کنم!.. چقدر مدیریت سخته! اونم وقتی که پای آدمای قلدر وسطه! شرایط از حالا خیلی سخت میشه.. یعنی
یادداشت بیست و ششم..
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 9:01
قراره وارد یه دنیای جدید بشم.. از همین فردا.. دنیایی که همیشه باعث ترسم میشه.. هنوزم میشه.. شاید فقط یه احساسه.. آرزو دارم در فرداهای خیلی زود، بجای "میشه" بگم "میشد"... بچه ها همیشه منو میترسونن! مخصوصا اونایی که نمیشناسم..
یادداشت بیست و هفتم.. نقاش های کوچولو..
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 9:01
این بار نوبت من شد که واسش یه طرح شابلون بکشم. باید با شابلون پرنده یه طرح میزدم. مدلهایی که کشیده بودم رو باز کردم و یکی رو انتخاب کردم. یه پرنده روی یه گنبد. حس خوبی داشت. وقتی مدل رو به لیلا نشون د
یادداشت بیست و هشتم.. نقاش کوچولو 2..
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 9:01
5 سالشه.. اسمش دلسا ست. خیلی خوشگل نقاشی هاشو رنگ میکنه.. و خیلی هم شیرین زبونه.. لهجه ترکی داره با چشمای سبز آبی.. یه روز واسش نقاشی کشیدم که رنگ کنه.. یه کم بیسکوییت گذاشتم وسط که بخورن. یه نفس عمی
شماره 328... خاطرات دخترک بدجنس...
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 6:46
تلفن بخش CCU زنگ خورد. سرپرستار گوشی رو برداشت. -بفرمایید -سلام.. منم جلال -سلام خوبی؟ - ممنون... چن تا مریض خوابوندین؟ - یکی قراره بفرستن.. عمل چشم داشته. - اوکی من شب میام شیفت... خداحافظ - خداحافظ ********* ادامه مطلب
شماره 329...
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 6:46
وقتی کتابای هری پاتر رو میخونم میگم چرا هری از اینکه مرکز توجه بود همیشه ناراحت بود؟! ب جون خودم این روزا خیلی می فهممش.. واقعا سخته ک سرت ب کار خودت باشه ولی سنگینیه نگاه دیگران رو روی خودت حس کنی! آخ ک چی می کشیدی هری پاتر!!!
شماره 330...
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 6:46
حدود 7-8 سال از هر گونه امتحانی دور بودم.. درس خوندن یادم رفته! آخه آدم چجوری باید چن تا کتاب مشابه هم رو با کلی تست مشابه حفظ کنه؟ وقتی کتابام پیشم نیست و ب سوال جوابها فکر میکنم یادم نمیاد کدوم سوال مال کدوم جواب بود !! ...یا برعکس... چن تا از بچه ها خونده و نخونده مرحله مقدماتی رو رد شدن! ادامه م...
شماره331... خاطرات دختر شیطون 1...
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 6:46
عید فطر، آخر ساعت کاری: آقای صادقی میخواست از در بره بیرون. جلوش ایستادم و چارچوب در رو پوشش دادم. سینه سپر کردم و گفتم: عیدی بده! من عیدی میخوام. صادقی- به من چه که عیدی میخوای! نمیدم. - نمیذارم بری